روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر

 کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار

سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

                                          تقدیم به عشقم محمد

پرسیدکه چرادیرکرده است ؟نکنددل دیگری اورااسیرکرده است ؟

خندیدم وگفتم:اوفقط اسیرمن است؟ تنهادقایفی چندتاخیرکرده است

گفتم:امروزهواسرد بوده است شایدموعد قرار تغییرکرده است.

خندیدبه سادگیم وگفت :احساس پاک تورازنجیرکرده است.گفتم:

ازعشق من چنین مگوی سخن.گفت:خوابی سالهاست دیرکرده است

درآینه به خود نگاه میکنم آه عشق مراپیرکرده است

راست گفت آینه که منتظرنباش اوبرای همیشه دیرکرده است .