خدا یا...
خدا حرفای منو گوش بده نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم باش
مسپرمش بهت میرم تموم تارو پودمو
خدا یه وقت نرنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد.بدزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره
خیلی بده زمونمون خداسپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
خدا شاید این عشقی که من میگیمش تو
نشناسی
نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم
راستش
یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه
خودم مهم نیست، اما اون نذاری تنها بمونه
بمیرم واسه دلش گریه چقدر بهش میاد
وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد
اما وقتی اروم میشه میبینه من بغضم گرفت
همین دیونه بازیهاش از اول چشممو گرفت

جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشي !
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض همه جلسه را
ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از
همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را
تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد
حتي اگر نابود شوم .