چرا وقتی که آدم تنها ميشه

  غم و غصه اش قدر يک دنيا ميشه

  ميره يه گوشه پنهون می شينه

  اونجا رو مثل يه زندون می بينه

  غم تنهايی اسيرت می کنه

  تا می خوای بجنبی پيرت می کنه

  وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

  غصه اون يار بی وفا دل من و آتيش می زنه

  ياد اون شبها می افتم زير مهتاب بهار

  توی جنگل  لب چشمه می نشستيم من و يار

  ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه

  دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه

  غم تنهايی اسيرت می کنه

  تا بخوای بجنبی پيرت می کنه ...